تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

چیزی شبیه شعر


 

 

 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

سفرنامه

چند وقتي بود كه دلم گرفته بود،دلم تنگ بود،براي كي يا چي نمي دونستم؛کلافه بودم .يكي از دوستام گفت:"حتما دلت برا خدا تنگ شده"،حرفش برام قابل درك نبود،با خودم گفتم آخه تو اين دوره زمونه كه همه دو دستي اين دنيارو چسبيدن-يكيشم خود من-مگه كسي پيدا مي شه كه دلش برا خدا تنگ بشه؟!

دلتنگيام تموم بشو نبودن و همينجوري ادامه داشتن ،تا اينكه بابام دلش هواي مشهدو كرد؛ و شنبه ي همين هفته ي گذشته بود كه با كلي اين درو اون در زدن و به اين و اون سفارش كردن ، تونست بليط بگيره ،ما هم همون شب بارو بنديلمون و بستيم كه فرداش راهي بشيم و بريم پابوس امام رضا(ع).راستش من زياد مسافرتو دوست ندارم اما به خاطر حرفاي مامان و بابام كه مي گفتن دلت مي ياد نياي وبيا بريم هم زيارت هم سياحت و از اين حرف ها،منم راضي شدم كه باهاشون برم.

روزي كه رسيديم مشهد قرار شد يه كم استراحت كنيم و غروب بريم زيارت و روزهاي بعدم سياحت .يه كم كه هوا خنك شد راه افتاديم،وقتي وارد حرم شدم و چشمم افتاد به ضريح نمي دونيد چه حس خوبي پيدا كردم ،نمي دونم چرا وقتي اون همه آدموديدم كه دراي حرمو مي بوسيدن-درايي كه شايد چند صد متر از ضريح فاصله داشتن-دلم لرزيد،نمي دونيد چقدر با صفا بود،جاي همتون خالي بود واقعا.

 روز دوم رفتيم تو صحن پنجره فولاد،نمي دونيد چه خبر بود، پنجره فولاد پر بود از نخها و طنابايي بود كه يه سرشون به پنجره گره زده شده بودو يه سرشونم به دستو پاي مريض هايي كه به اميد شفا اومده بودن-به اميد شفا-اما اونجا يه دختر فلج بود كه با يقين اومده بود،اومده بود كه هر جوري شده شفا شو از امام رضا بگيره؛ مي گفت تو خواب ديده كه اما رضا بهش گفته بيا مشهد ،خودم شفات ميدم؛اونم با يقين به اين خوابو حرف و با يقين به آقا راهي مشهد مي شه و اونشبم به خاطر يقيني كه داشته شفاشو از آقا ميگيره،حتما اون كوري هم كه چند شب پيشش شفا گرفته بوده همين يقينو داشته.

خيلي روزاي خوبي بود،روزايي بود كه تا حالا چيزي شبيه به اونو تجربه نكرده بودم؛انگار دلتنگيام تموم شده بود،انگار به خدا خيلي نزديك شده بودم ،خيلي نزديك.

اونجا بود كه معني حرف دوستم و فهميدم،آره ،واقعا انگار دلم براي خودم و خدا تنگ شده بود.

بعد از چهار روز كه مهمون امام رضا (ع) بوديم،برگشتيم تهران، تو راه برگشت وسط فكركردنم يهو خندم گرفت از قسمت

اين سفر به نام بابام  بود و به كام من

امام رضا (ع)

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 15:9  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولـــــی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالـی دگرســـت
حيف باشد که زحال همه غافل باشی
نقد عــمرت ببرد غصه دنيا به گــــــــــزاف
گر شـب و روز درين قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بيم زماتابر دوست
رفتن آسـان بُود ار واقــف منزل باشی
حافظا! گر مدد از بخـــت بلـنــدت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی

                                   (حافظ)

سلام عیدتون مبارک

امیدوارم که سالی خوب و پر از لحظه های قشنگ داشته باشید.

دلاتون بهاری.

 راستی سر سفره ی هفت سین منو یادتون نره. بهار

نوشته شده در  ساعت 12:18  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


دوشنبه هشتم بهمن 1386

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است 

                             مهدي اخوان ثالث

آدمك برفي
          

نظرتون رو راجع به آدم برفيِ ميگيد؟!!!

آخه خودم درستش كردم 

نوشته شده در  ساعت 14:54  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


چهارشنبه نهم آبان 1386

روحش شاد

روز مبادا

 

 

 

 



 

 




 

 

 

 


 

 

 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان كه بايدند
نه بايدها...
 
مثل هميشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم:
باشد براي روز مبادا !
اما
 
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
 
  *****
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما

چونانکه بايدند
نه بايد ها...
 
هر روز بي تو
روز مبادا است !!!
              
                              قیصر امین پور
---------------------------
ای دوست رخت رنگ شقایق شده بود
انگار دلت دوباره عاشق شده بود
دیروز دلت عشق زمینی برداشت
امروز دلت به حق موافق شده بود
         
                                شهرزاد قصه گو(سارا)

نوشته شده در  ساعت 15:38  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


یکشنبه پانزدهم مهر 1386

نقش

 

 درشبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید 
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد 
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
 کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
 در شبی تاریک 

به یاد شاعر آب و آیینه...


 

نوشته شده در  ساعت 14:49  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


جمعه بیست و سوم شهریور 1386

تفالی به حافظ

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد

  التماس دعا...                                   

نوشته شده در  ساعت 13:37  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


سه شنبه ششم شهریور 1386

در انتظار یوسف فاطمه ...

 

امروز دوباره چشم براهت بودم

عاشق به جمال روي ماهت بودم

در ساعت صفر عاشقي ديشب هم

دست بر دامن يكتاي خدايت بودم

چون آدم عاشق شده اي مجنون وار 

در حسرت يك لحظه نگاهت بودم

رفتم به در سراي جدت مهدي

مأيوس به دنبال نشانت بودم

باز در دل به اميد بازگشت يوسف

همچو يعقوب چهل سال به راهت بودم

صبح آدينه پي خواندن ندبه آقا

مطمئن باش كه هربار به يادت بودم

جمعه هاي دگرم منتظرت خواهم ماند

ولي اي كاش همين جمعه كنارت بودم

 

                                 شهرزاد قصه گو(سارا)

نوشته شده در  ساعت 19:42  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


شنبه بیستم مرداد 1386

امان از روزگار...

روزگاري كه نبودي انتظارت مزه ي شيرين همان آبنباتي را مي داد كه مادر مرا به داشتن آن                 وعده مي داد تا اندكي آرام باشم و در نبود او بي قراري نكنم ومن چه قدر شاد بودم .چه قدر مسرور               و چه قدر اميدوار.

ولي حالا كه هستي . حالا كه كنارمي . حالا كه دستهايت را محكم در دست دارم . كودكي را مي مانم             كه دستهاي مادرش را گرفته و قلب كوچكش از ترس گم شدن و جدايي هر لحظه تند تر و تند تر                   مي زند.

 آري راست گفته اند كه :

                    در فراق شوق وصال است و

                                        در وصال بيم فراق

                                            شهرزاد قصه گو (سارا)

نوشته شده در  ساعت 10:2  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

...

چشم هام سرخ است ومتورم .

گونه هام  می سوزد.

صدام در نمی آید .

رنگ لبهام به سفیدی می زند و رنگ پوستم به زردی.

حالم اصلا خوب نیست .

به گمانم به دوری آلرژی دارم.

                                 شهرزاد قصه گو(سارا)

تقدیم به یه دوست...

نوشته شده در  ساعت 11:21  به قلم شهرزاد قصه گو  | 


جمعه پنجم مرداد 1386

پدر...

                                این گل تقدیم به همه ی پدرهای بهتر از گل

                                               روزتون مبارک

نوشته شده در  ساعت 20:30  به قلم شهرزاد قصه گو 


درباره ي من

پیشترها اسمم سارا بود ولی حالا در آستانه ی 20 سالگی شده ام شهرزاد قصه گو
ودر مکتب خانه ی پیام نور ادبیات میخوانم.
من شهرزادم قصه می گویم باشد که زنده بمانم.
 

پست خونه

قصه هاي كهن

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

موضوع قصه ها
دوستاي شهرزاد

پاكنويس-كانون شعرو داستان نويسي...
بندگي عبوديت
پرواز در خيال
حتي اگر نگويم
مرده ي سي ساله
ROMAN GHIRSHMAN
به نام خدايي كه عشق را آفريد
عشق يعني همه چيز!!!
عشق
نقاش درون
چاپار قصه
هر چيز كه خدا بخواهد
۩۞۩.::LǿvΞ::.۩۞۩
ღ♥ღ کافه ی سیاه ღ♥ღ
راه خاكي
سرگردان
شبم پر هول فردا
به نام نامي سكوت
آسمان مهتابي
تنهاي تنها

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين