چند وقتي بود كه دلم گرفته بود،دلم تنگ بود،براي كي يا چي نمي دونستم؛کلافه بودم .يكي از دوستام گفت:"حتما دلت برا خدا تنگ شده"،حرفش برام قابل درك نبود،با خودم گفتم آخه تو اين دوره زمونه كه همه دو دستي اين دنيارو چسبيدن-يكيشم خود من-مگه كسي پيدا مي شه كه دلش برا خدا تنگ بشه؟!
دلتنگيام تموم بشو نبودن و همينجوري ادامه داشتن ،تا اينكه بابام دلش هواي مشهدو كرد؛ و شنبه ي همين هفته ي گذشته بود كه با كلي اين درو اون در زدن و به اين و اون سفارش كردن ، تونست بليط بگيره ،ما هم همون شب بارو بنديلمون و بستيم كه فرداش راهي بشيم و بريم پابوس امام رضا(ع).راستش من زياد مسافرتو دوست ندارم اما به خاطر حرفاي مامان و بابام كه مي گفتن دلت مي ياد نياي وبيا بريم هم زيارت هم سياحت و از اين حرف ها،منم راضي شدم كه باهاشون برم.
روزي كه رسيديم مشهد قرار شد يه كم استراحت كنيم و غروب بريم زيارت و روزهاي بعدم سياحت .يه كم كه هوا خنك شد راه افتاديم،وقتي وارد حرم شدم و چشمم افتاد به ضريح نمي دونيد چه حس خوبي پيدا كردم ،نمي دونم چرا وقتي اون همه آدموديدم كه دراي حرمو مي بوسيدن-درايي كه شايد چند صد متر از ضريح فاصله داشتن-دلم لرزيد،نمي دونيد چقدر با صفا بود،جاي همتون خالي بود واقعا.
خيلي روزاي خوبي بود،روزايي بود كه تا حالا چيزي شبيه به اونو تجربه نكرده بودم؛انگار دلتنگيام تموم شده بود،انگار به خدا خيلي نزديك شده بودم ،خيلي نزديك.
اونجا بود كه معني حرف دوستم و فهميدم،آره ،واقعا انگار دلم براي خودم و خدا تنگ شده بود.
بعد از چهار روز كه مهمون امام رضا (ع) بوديم،برگشتيم تهران، تو راه برگشت وسط فكركردنم يهو خندم گرفت از قسمت
اين سفر به نام بابام بود و به كام من




